Sunday, September 27, 2009

re hi

don't feel like writing here any more... am writing else where ...
by my self...alone ...! will tell u later ...u know ...time stuff !!!
hope to get the point ... have the best wishes...have the best world ...have the best thoughts ...cause for sure u all deserve it guys ...
and maybe i wanna keep writing in English here ...cause i think i need some space to put me there !!
not sure about any thing...but probably ganna be in touch by English writings here!!!
have fun

Saturday, June 13, 2009

.....

ya khoda khabe ya khodesho be khab zade
....

Saturday, May 23, 2009



Thursday, May 21, 2009

سلام خدا


سلام خدا

خوبی؟

دلم خیلی هواتو کرده امشب...خیلی دلم واست تنگ شده

خدا....دارم درگیر می شم...درگیر این دنیات...نزار

نزار

خواهش می کنم

خدا....نزار درگیر این دنیات بشم

خدا...می ترسم..ترس بدجوری این روزا می یاد و می ره

ترس از غرور

از ...از دست دادن

از...به دست اوردن

ترس از فراموش کردن

ترس از بی تو زندگی کردن

خدا

امشب پیشم بمون

بهت احتیاج دارم...مثه همیشه

خدا

حتی روم نمی شه ازت چیزی بخوام

دستام خیلی خالی ان

خجالت می کشم

خدا..امشب پیشم باش

دوستت دارم

پونه

Tuesday, May 12, 2009

دلم لرزید


یک لبخند می کشم

قیچیش می کنم

می چسبونم رو عکست


.

.

.


حالا داری می خندی ....به من


........................

........................



سنگ رو که پرتاب کردی تو برکه


دلم لرزید


نکنه خلوت ماهی هارو به هم بریزی


.......................

......................



کمربند سکوتت رو در می اری


مثل شلاق می کوبی رو کلماتم


شب


دوباره می نویسم...از نو


کلماتی قوی تر


.........................

.........................



غم می یاد....می شینه رو مبل


یاد حرف مامان می افتم

"مهمون حبیب خداست"


می رم که واسش چای بیارم




پونه

Sunday, May 10, 2009


تو که مرا نمی بینی

پس....فقط

دقیقه ای دست هایت را به چشمانم بسپار

تا لمس کنی نگاهم را



پونه

Wednesday, May 6, 2009

دلیل



باز که سکوت شده ای


این دفعه هم تو سکوت باش و من نتی که با سکوت 4 ضربی ات بهترین اوج این اهنگ می شوم


باز هم صبر می کنم


تا اوج بعدی

هیچ کس نمی داند...دلیل اوج من را !

پونه


Sunday, May 3, 2009

بوی چای


برکه ی کنار خانه بوی چای می دهد وهر وقت بی هراس از مار های ابی پاهایم را در اب می زنم ....سردی ان ...سرد شدن همیشگی ای فنجان های چای خودم را قبل از خورده شدن به یادم می اورد


در کنار این برکه ی پر از عطر چای ..خدا می رقصد....و من حضورش را حس می کنم...مارها ی ابی عشق بازی می کنند و من به خدا چای تعارف می کنم.....


چای خدا سرد می شود ...حتما دارد به کسی فکر می کند...چون من وقتی به تو فکر می کنم نوشیدن چای فراموشم می شود


این روزها از رویا هم رویایی تر به نظر می رسند...اما حقیقت دارند...حقیقت رقص خدا...و چای هایی که سرد می شوند


شاید خدا هم به تو فکر می کند



پونه

Wednesday, April 29, 2009

ماه

خواهرم "سبا" از ایران این عکس و از روی یکی از تابلو هام گرفته و واسم فرستاده
منم می زارم اینجا...تا خودش ببینه چقدر خوشحال شدم از دیدن این نقاشی قدیم ای

Monday, April 27, 2009

زن



جالبه

وقتی ویدیو کلیپ ها و فیلم هارو می بینم ..خیلی توجه می کنم که ببینم "زن "ها دقیقا چه نقشی دارن در اون فیلم ها یا


ویدیو ها


بحث فیلم ها که اصلا یک بحث جداست ولی وقتی به ویدیو ها نگاه می کنم کاملا واضحه از زن به عنوان جنس


استفاده می کنن


واسم ناارحت کننده است


در بیشتر این ویدیو ها مرد ها و زنها با هم می رقصند ! ولی چرا مردها فقط با یک " ش و ر ت" نمی رقصند ؟


ولی زنها تا جایی که می تونن سعی می کنن جنسیت زیبا و صد البته جذاب خودشونو به زمین و زمان نشون بدن


احساس میکنم "زن" با اینکه ادعای برابری با حقوق مردهارو به دوش می کشه اما در عمل تفاوت ذهنیتی و بدنی


خودشو در خیلی از زمینه ها تایید می کنه ..و این عمل شاید کاملا نا خوداگاه باشه



احساس می کنم هنوز این برابری معنا و جایگاه خودشو در ذهن "زن" پیدا نکرده حتی در کشوری مثل "سوئد"


که حکومتش تنها بر پایه برابری بنا شده !....هنوز باید زمان بگذرد

Slideshow

Loading...